تبليغاتX
دنیای سرد
فکر نمی کنم دیگه اینجا چیزی بنویسم . شاید هم نوشتم . فعلا که اینجا تعطیله و رفتم سراغ وبلاگ جدیدم.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:6  توسط (م...) 

بیشتر از یک ماه است که از آخرین نوشته ام می گذرد.من که همیشه فکر می کردم نوشتن تنها چیزیست که می تواند به من آرامش دهد اکنون آنقدر پریشان و خسته هستم که حتی از نوشتن نیز می گریزم.

روزها قبل تر از بیست و دوم خرداد ٍ جاودان، پر بود از امید و شور و خنده و اکنون،این روزها، یازده روز بعد از بیست و دوم خرداد ٍجاودان ، پر است از نا امیدی ، درد ، پریشانی ، اشک ، خون . بیست و دوم خرداد مرزی شد میان حس های متضاد ، تا اندک امیدها را از مردممان بگیرد و اثباتی باشد بر سخن کسانی که بر خوشبینی مردم می خندیدند و افسوس می خوردند.

در این باب نمی خواهم چیزی بنویسم . این روزها آنقدر وحشتناک است که هیچ چیز نمی توان گفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:6  توسط (م...) 

سخن نو گفتن سخت نیست . نوشتن چیزی جدید هم سخت نیست . همه ی اینها تنها بازی با کلماتی هستند که می شناسیمشان ، فقط یک چیدمان جدید لازم است.

آنچه که سخت است و سهل نیست، تولد اندیشه ای نو است. اندیشیدن همیشه مقدس است ، حتی زمانی که بوی گناه دهد. چرا که اندیشه جهان را می سازد ، انسان را خلق می کند ، او را  تطهیر میکند ، پاک می نماید ، از نو متولد می سازد. البته اگر اندیشیدن ، اندیشیدن باشد!


+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:25  توسط (م...) 

آیا می دانید بهشت کجاست که برای داشتنش زندگیمان را جهنم می کنیم ؟!

چرا با یک اتفاق کوچک بهشت را برای خود به ارمغان نمی آوریم و مدام پشت نمی دانم هایمان پنهان شده و همه زندگیمان را به دست آینده ای می سپاریم که شاید نیاید و شاید ما به او نرسیم.

چرا از آنچه که اکنون داریم لذت نمی بریم ؟!

آیا برای مرگ حاضرید ، حتی اگر بهشتی در کار نباشد یا  جهنمی ؟ آیا آنگونه زیسته ایم که بهشتمان را در زنده بودنمان تجربه کنیم نه در مرگ ؟! آیا من هنوز هم .....؟! و آیا ... و آیا ....؟!


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:56  توسط (م...) 

زنده بودن مثل به دنیا آمدن است ، هیچ کس نظری از خودمان نمی پرسد که آیا دوست دارید در این دردها ، در این آشفتگی ها ، در این شگفتیها و در این نمی دانم ها غرق شوید یا نه ؟ هیچ کس نمی پرسد که آیا دوست دارید باز هم ادامه دهید یا نه ؟

مثل اسیرانی هستیم که به هم بسته شده ایم و باید مدام راه برویم و باید مدام راه برویم و ایستادن ممنوع است . مجازات ایستادن مرگ نیست که ایکاش بود . بدون هدف ، بدون هیچ دیدی به آینده ، بدون هیچ ایده ای که چه خواهد شد ، مدام پیش می رویم و در هر قدم آرزویی را له می کنیم ، فکری را نابود می سازیم و بعد از اندکی آنچه که برایمان می ماند تنها نفسهای سنگینمان و صدای قلبمان است که با تمسخر می گوید هنوز زنده ای ! نه ایده ای ، نه فکری ،نه عشقی ، نه تفاوتی ، نه گناهی که مزه ی ایمان بدهد.هیچ کدام . تنها نفسهای سنگینمان و صدای قلبمان با ما است. و به این می گوییم زندگی!!


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط (م...) 

اول فروردین و شروعی دوباره اما تصنعی باز هم از راه رسید. اول فروردین که می شود همه ی ما تصمیم کبری می گیریم . که امسال فلان میکنیم و امسال فلان می شویم .و بعد این تصمیمات میان دید و بازدیدا و شکلات ها و آجیل ها و مسافرت ها و بعد خمیازه ها گم میشود . و بعد تعطیلات تمام میشود و می شویم همان که بودیم بدون هیچ تفاوتی. با این همه همیشه عید حس خوبی دارد همیشه یک جور شیرینی عجیبی دارد که ما را بی آنکه بدانیم چرا بخود امیدوار می سازد. البته برای من امسال اینگونه نبود . این عید اصلا خوشحال نبودم حتی ناراحت هم نبودم ، هیچ حسی نداشتم . و اینگونه شد که ایده ی هیج تصمیم کبری ای هم تصویر نشد تا من نیز بگیرمش. شاید این روزها فکری و تصمیمی زاده شد و من نیز به جمع آدمهای به ظاهر در حال پیشرفت پیوستم !!!

پ.ن یک  با همه ی اینها سال نوی همگی مبارک باشد . امسال به جز رعایت الگوی درست مصرف ، بیاییم کمی هم الگوی درست دوست داشتن را رعایت کنیم. 

پ.ن دو   اکنون تصمیمی گرفتم ، که کمی به خوش بینی ام اضافه کنم و سعی کنم به دیگران اعتماد کنم . امیدوارم نتیجه ی عکسی ندهد.

پ.ن سه  از همه دوستان عزیزی که در مورد پست " آنچه که من دوست می دارم " پرسیده بودند ، عذر خواهی میکنم. سهل انگاری از جانب من بود نباید در مورد نوشتن وعده ای میدادم . همیشه در نوشتن از نظم گریخته ام . نظم در نوشتن مثل رام کردن اندیشه است و من از این بیزارم. اندیشه باید آزاد باشد.

پ.ن چهار  زندگی هنوز هم زیباست لبخند بزنیم !!!


+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 19:2  توسط (م...) 

باز هم بوی بهار در راه است و از راه می رسد. اینبار بوی بهار در آغوش بادهای وحشی و لجام گسیخته از راه می رسد و در میان باران گم می شود .

بهار هر چند با برف شروع شود یا باران یا ...باز هم بهار است . بهار ، بهار بودنش را مدیون سبزی طبیعت نیست ، بلکه مدیون دلخوشی آدمیانی است که بهانه ای هر چند کم برای شادی می گردند. بهانه ای برای در خانه ماندن ، از خانه گریختن ، بودن با کسانی که دوستشان می داریم ، ندیدن کسانی که تحمل ریختشان هم سخت است .ما آدم ها را چه می شود که اینگونه تضاد گونه به زندگی چنگ می زنیم و از آن می گریزیم ؟! چطور این پارادوکسها را با هم جمع می زنیم؟! چطور در حالی که متنفریم عشق می ورزیم ؟! چطور می شود تمام این احساسات که باهم هیچ گونه همخوانی ندارند ، در یک جا جمع گردند ؟!

کدام بهتر است ؟ بی احساس بودن یا بودن تمام این احساسات متناقض یک جا ! گاهی اوقات انتخاب من گزینه اول است.شاید بیش از اندازه خسته شده ام و شاید هم واقع بین شده ام .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20:58  توسط (م...) 

و عشق همچون شمعی ایست در دستانمان تا در این تاریکی مطلق راهمان را هر چند اندک پدیدار سازد...!

و عشق همچون خورشیدیست فروزان در برابر چشمانمان که کورمان می سازد و راه ها برایمان ناپدید می گردند ...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:44  توسط (م...) 

دیروز فرصتی یافتم که مطالب وبلاگم را بخوانم - کاری که به ندرت در مورد نوشته هایم مرتکب می شوم - متوجه شدم که تمام نوشته هایم در مورد آن چیزهایی است که دوست ندارمشان ، تا به حال به این موضوع توجه نکرده بودم. و با خود فکر کردم چرا از چیزهایی که دوست ندارم سخن می رانم ، با این کار اینها ماندگار می شوند و از سویی کسانی که این سطور را میخوانند این حس ناخوشایند را تجربه میکنند.

پس طی یک سری تصمیمات که در سرعت عمل بی شباهت به تصویب طرح های سفرهای استانی رییس جمهور محبوبمان نیود ، با خود قراری گذاشتم که در مورد چیزهایی که دوستشان می دارم بنویسم.با این کار اینها ماندگار میشوند و از سویی کسانی که این سطور را میخوانند این حس خوشایند را تجربه میکنند.

لازم است شفاف سازی صورت گیرد که این نوشته هایم تحلیل ، نقد ، بررسی و..... نخواهد بود . بلکه فقط بیان حس من و نظر من در مورد آن چیزهایی که دوستشان میدارم ، میباشد.

امید است خداوند متعال مرا در این مسیر یاری رساند چرا که نیازمند یاری سبزش هستم!!


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:20  توسط (م...) 


کاش تنهایی هایم را باد با خود ببرد و من چشم بر هم زدنی از دست زندگی بگریزم و در گوشه ای دنج با آنچه که دارم و با تنها چیزی که دارم و آن را اندیشه می نامم در آغوش هم لذتی ناب را مزه مزه کنیم . کاش ثانیه ها هر از گاهی دست از گریختن می کشیدند تا من مجبور نباشم از تمام آنچه که دوستشان دارم یادگاری جمع کنم.و این هراس شوم گذر شادی ها تنهایم میگذاشت.

گاهی اوقات برای سخن گفتن و گفتن آنچه می خواهیم چیزی لازم است به اسم "شجاعت" .فکر می کنم هنوز آنقدرها شجاع نیستم که آنچه را که باید، به آن کسی که باید، بگویم  و با سبک سری همه چیز را به زمان واگذار می کنم . شاید این هم شیوه ی خوبی برای زندگی باشد. چه کسی می داند؟!

باشد که روزی یا شبی نه چندان دور همگی آرامش را به آغوش کشیم.آمین.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:50  توسط (م...)